« دستان هرز موج ، بلند است روی ما »
___________________________________________________
______________________________________________
______________________________________________
... سخت است دلت پیشِ کسی باشد که... بوسیدن دستش هوسی باشد که... سخت است کنارش بنشینی اما...
چشمت به در و پیش و پسی باشد که... سخت است قفس در قفسی باشد که... شاید پس از این پیش... پسی باشد که... ...
گـرگـ ها change میـ کـنـنـد امروز... _____________________ _____________________ _____________________ دوباره ترس ِ از اینکه نگاه خواهی شد
که در نگاه کسی اشتباه خواهی شد هوا گرفته...بمان...یا بدون چتر نرو... هوا خراب شود...افتضاح خواهی شد زمین به دور تو میـ گردد و یقین دارد تو نیز بلـأخره گرد و ماه خواهی شد ستاره های نمکــگیر دست شعبده باز.. و تو..که مشتری ِ این کلاه خواهی شد مسیر آتش پاکی همیشه سرسخت است نسوزی ، آخرِ سر رووسیاه خواهی شد
دلم از دست یکی افتاده و شکسته... / کسی که اونقدر کمرنگ شده که شاید... / کاش نزدیک تر بود... / نزدیک تر از ... / رشک برم کاش قبا بودمی...چون که در آغوش قبا بوده ای.../ دلم براش تنگه ... برای کسی که همه ی من شده... / کسی که هیچی ازم نذاشته... / همه ی { من } رو گرفته و همه ی { من } رو { تو } کرده... حالا هیچی نیستم... / تمامیـّتم اونه... / اگه تمامیـّتم ازم جدا شه... / . / اون... خدا... . . . . . ... روز و شب با تو خیالاتِ دلم درگیر است خون دل تووی سرم مغز مرا پوکیده گرچه امروز فقط عکسی ... / تا برگردی_ طفل ده ماهه ی ما توو بغلم خوابیده... . ...
اینجا
کسی کنار نگاهم نشسته است انگار بی شباهتِ با عقل محض نیست دستی
ورای دایره ی سُربیِ درون در کـُـلّ هیچ او منم و ماده ای که ... چیست؟ ... اثبات های خط خطیِ گاه گاهی ام این روزها از عمق نگاهش شنیدنیست اینقدر دیر... اینهمه دور... این قــدَر شبیه این روزها شعور،به سخره گرفتنیست بی اختیار
واژه ی خون ، نشتی ِ جگر یک ماشه مانده روی گلو،با قطارِ ایــــست ! سردردهای یک نفره ... دو ... دوتا یکی بیچاره مادرم ، چه قَــدَر بی خودی گریست پسمانده های عقل خدا،یک ... دو ... سه ... چهار... امروز زورکی سرِ ناموس پنجمیست آغوش ها برای نماندن بغل شده هرروز این قرار
که : اینبار، آخریست این
سطرها نه جای من است و نه جای ... ؛ آ...خ ! یادم نبود پای سرم شانه های کیست این سطرها نه جای من است و نه جای تو در این خلأ ، خدا هم از آغاز ، زورکیست
سلام . یک دوبیت و یک غزل ، چَـک و لـقـد فراموش نشه خواهـشـن * * * خـودکـارِ دلـم درون کـیـفـت جا مـانـد خـوشـحـال نـشـو ! ، کـه قـبـل از ایـن ، صـد جـا مـانـد قـبـلن قـلـمـم عـقـده ی جـا مـانـدن داشـت ایـن بـار خـودم اِراده کـردم تـا مـانـد * * * ... کمی آن طرف تر از تو ، نگران تر از همیشه صفِ خاطرات مـبـهـم ، شب و تـعـطـیـلیِ گـیـشـه که من و شما ، «تو» آیا ؟ ، وَ نه ... یا کـه یک غریـبـه که سلام خانـم ... آقـا ... ، به درود ؛ هِی کـلـیـشـه کمی آن طرف تر از تو ، نکـنـد کـسی مبادا ... پِیِ خشت اوّل کج ، زن و مرد ... اصل ... ریشه ... دو - سه لـیـتـر آبِ انگور ، گرفـتـه تـووی کوزه به سلامتیِ تو ، سنگ به ماجرای شـیـشـه ... روز عشّاق مبارک. راستی ... روز عشق باستانی ایران هم نزدیکه ها ! {در ایران باستان، نه مثل رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با ۲۹ بهمن، یعنی تنها ۳ روز پس از روز والنتاین. این روز سپندارمذگان یا «اسفندارمذگان» نام داشته است. سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا میکردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه میدادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت میکردند. اخیرا گروهی از دوستداران فرهنگ ایرانی پیشنهاد کرده اند که به منظور حفظ فرهنگ ایرانی سپندارمذگان بجای والنتاین به عنوان روز عشق گرامی داشته شود..} ... یکی دو نبض بی جا ، جا به جا ... عشق هبوط خون دل در بازیِ سر سرِ قـدّیس ، پای ابتدا ... عشق آنقدر برای بوسه ات دلـتـنگم آیـیـنه به غـنچـه دسـت می انـدازد قـدری به خودت بجنب ، این خشت عجوز خـطی که در او شکـســت . . . ، می انـدازد بریده نازک قلب از شکسته های دلت دخیل بسته زبانم به دست و پای دلت پر از سرود رهایی ، رها ، رها ، پرواز که کر شدم به سکوت سر و صدای دلت و چانه می زدم و بی خبر که می چرخید زبان تیز نمک سوده لا به لای دلت به دست پوزش غمبادکش هر آنچه چکید به دوش می کشد آن را دلم به جای دلت صدا ، صدای شب ِ قدم به دیده ی منّت ، بزن ، فدای دلت ... دفتر برای خیس شدن ، باز می شود با این سوال ساده که - کی ، باز ، می شود؟... - لرزیدن دو مردمک التماس من در لا به لای این غزل آغاز می شود ای کاش می شد و دل بغضم نمی شکست؛ تا کی دوباره نطق دلم باز می شود ... این دست پشت پا زده بر روی زندگی جای زبانِ بسته ، زبانباز می شود یعنی دوباره ، قطره چکان های هَرز من با سایه های پنجه ی او ، ناز می شود؟... این جمله ی مگو ، چــقــدَر گرم و شرجی اَست این دار،با عشقهّ عجب ناز می شود! تقدیر من ، حقارت و پستی ست ؛ (ساحلم) زخمی که بوسه - بوسه ، تر و تازه می شود دفتر، دوباره غرق شد و این قلم هنوز پاپیچ ما ، که : قرعه بیانداز،می شود ... سر روی بالش دل
؛ مرداب آب اناری
چوبِ خداست شبنم،سوی دو لاله جاری اینجا حکایت این
است : دوازه و در و گوش ما
مَرد ها نداریم آویز و گوشواری تا پادشاه این
دِه ، در روی ما کُند باز
رونق گرفته اینجا بازار چوبکاری من- بنده این
شکایت باید کجا بیارم از
چاله ای ظریف و از جوب های ساری ای پیک بامدادی
، خوش می روی به شادی إس إم إسی ، تماسی از او
به ما نداری ؟ یادش به خیر
بلبل ، عشّاق هدیه می کرد گل
در مقام پاسخ ، عشّاق را سه تاری {{ چون من شکسته ای را از پیش خود چه
رانی ؟ کم غایت توقع ، بوسی است ، یا کناری }} کف کرده (ساحل)
از
بس هِی آمدی و رفتی
بنشین و یا بگو نه ؛
یا آری آری آری ... در جادهء بوسه ، تختِ گاز آمده ام دنبال دو سه مُهر جواز آمده ام بیخود پی جاده خاکی اینقدر نگرد می بینی که ... ، من یقه باز آمده ام جای خالی در خیالی نیست ؛ من ، جا مانده ام باز تنها ، باز تنها ، باز ... دستگیر حکم اعدامم ، و در حبس ابد دانش آموز کلاس داد و دعوا مانده ام پیشتر ، استاد برپا گفت و از اقبال بد چون فراموشش شدم ، تا حال برپا مانده ام هفت زنجیر آسمان بالای سر دارم ولی بی نصیب از چشمکی در آسمان ها مانده ام سال ها با چشم شرم آشنای کفش ها بس که آدم بوده ام ناکامِ حوّا مانده ام از شما مَردم گریزانم ، دلم خون کرده اید بس که کابوسِ شما بوده ، ز رویا مانده ام ساز دنیا ، کوک رقص زشت و زیبای شماست این میان ، از ابتدا من کوک دنیا مانده ام خون دل را از دو چشمم می چلانم در نهان عمری امّا با شما ، خندان و آقا مانده ام با دلی پژمرده و رویی شکسته تر ز خویش باز می خندم چرا ؟!...؛ در کار خود وا مانده ام دلشکسته ، خسته ، افسرده ، کمی امّیدوار تا که کی آزاد میگردم سر پا مانده ام شال (ساحل) ، سال ها در کام دریا آب رفت مُردم ... امّا باز در آغوش دریا مانده ام ... صبحت به خیر ، سایهء خورشید پیشکش زربفت آسمانی امّید پیشکش ماه از حیای چاله دُمل های کـَـــنده اش آیینه را به روی تو بخشید ؛ پیشکش موضوع انشاء فایده گاو بودن را بنویسید با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنھا نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم البته واضح و مبرھن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مھمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست ھرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم مثلا در مورد ھمین ازدواج که این ھمه الان دارند راجع به آن برنامه ھزار راه رفته و نرفته و برگشته درست میکنند ھیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست ھمچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواھد دخترش را شوھر دھد ،نگران جھیزیه اش نیست نگران نیست که بین فامیل و ھمسایه آبرو دارند این که پول جھاز دخترش را تھیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند ھزار دوز و کلک دل گوساله ھای نر را به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنھا آنقدر گاو ھستند که به خواستگاری انھا بروند، از طرفی ھیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواھد ادامه تحصیل دھد اینھمه بیا برو، بعله برون،خواستگاری ، مھریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ، ، طلاق و طلاق کشی و گاوھا حیوانات نجیب و سر به زیری ھستند آنھا چشمھای سیاه و درشت و خوشگلی دارند شاعر در این باره میگوید (سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون ھمه صفا نیست سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست)
گیریم که دست از سرِ ما بردارند...
یک دست لباس...، عطر...، باور...، وَ...صبر...
و گـنـدم ، یا نه ... سـیـب سرخ ، یا ... عشق
...
ادامه مطلب
